سيد محمد باقر برقعى

450

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

هستى تو سرفراز به باغ گل و چمن * اى سرو ناز من ! تو به بستان كيستى ؟ كى دست من به دامن وصل تو مىرسد ؟ * اى مه‌لقاى من ! تو به دامان كيستى ؟ « كاظم » به ياد روى تو در باغ و گلشن است * اى نازنين‌گلم ، به گلستان كيستى ؟ در آرامگاه حافظ « حافظ » اى رند خرابات و غزل‌سازِ درى ! * اى كه در مُلك ادب تاج سر هر هنرى آمدم تا كه زنم بوسه بر آن تربت پاك * غزل ناب و ترت را شنوم از افلاك « حافظ » اى مرد سخن ! اى شه افكار و غزل * اى كه گشته غزلت تاج غزل‌ها ز ازل آمدم فال زنم ، وز سخنت بهره برم * سخن و شعر تو را تحفه به هر خانه برم آمدم سُرمه كنم خاك ره كوى تو را * بشنوم آن غزل و گفته جادوى تو را « حافظا » هر غزلت معدن لعل است و هنر * سخنت نغز و كلامت همه دُرّ است و گُهر شه رندانى و ، دنياى غزل تسخيرت * رخنه كرده‌ست در آفاق جهان تأثيرت همه دانند كه كس همسر و همتاى تو نيست * كو دلى كز پى تو آمد و شيداى تو نيست ؟ تا كه « كاظم » ز غزلهاى خوشت بهره‌ور است * سخنش چون شكر و هر غزلش شعرِ تر است در مقام عشق ، رسوايى خوش است بلبلى با گل همىگفت اين سخن * ازچه‌رو هستى پىِ آزار من ؟ روى زيباى تو را تا ديده‌ام * روز و شب از دورىات ناليده‌ام من بسى خوردم ز هجرت خون دل * عاشقى زارم ، نىام پيمان‌گُسِل يار من گر نيستى ، خوارم مكن * گر مرا مرهم نه‌اى ، زارم مكن در تب‌وتاب وصالت سوختم * آتشى در جان و دل افروختم گر نمايى رحمتى از روى مهر * شادىام افزون شود از ماه و مهر * * * آمد از گل اين ندا بهر هزار * چند باشى اين‌چنين زار و نزار ؟